با پلك هايي خسته
و لبخند طنزآميز گلبوته هايي كنار جوي شناور
و آن باد نمناك
و اين آبي يه دور ترها سير
و تاريك و روشن يال هاي از زير پا تا ابر
كوله بارهاي گرگرفته ي خود را
به زمين مي گذاريم
ديرك چادر ها را بر مي پا مي كنيم
مي نشينيم و مي نوشيم و
در خستگي سنگين راه فراز آمده
دراز مي كشيم
آنقدر
آنقدر كه تا شب
به شرشر شفاف چشمه خلاصه شود
آنقدر كه تا شب
به شرشر شفاف چشمه خلاصه شود
باز هم سلام
پاسخ دادنحذفشعر زیبایی بود
مثل همیشه استادانه، ساده و خواندنی
خسته نباشی
...بدرود