مي توان از وحشت مرگ پوسید و
با بادي كه دل دل کنان
غبار تلخ فاجعه را پخش مي كند،
در عصر سنگی گورها گم شد ...
یا با کوله بار خالی و
ذهنی تهی شده از رویا
در آنسوی وطن، آواره.
آوازی تازه که سر نمی دهی
رنگ خام محیطت را می گیری
آرام آرام و
به ناچار...
با این پائیز شعله وری
که در میان سنگ ها می سوزد،
خاکستر اشاره ای می شوی.
وقتي كه مرز ها
براي دروغ باز است و
حقیقت آن چیزی ست که
سود بیشتری دارد،
جنايت هم بسته به آنكه كار كيست،
مفهوم متفاوتی به خود مي گيرد.
... و باد که بوی خشک فقر
و فقر که حاصل ثروت،
و دروغی عظیم
و امید:
پیله ی بذرهای به خاک افتاده
و فصل که تشویش زمانش نیست ...
بر دف برف می کوبند، طبالان
از بام
تا این شام غرقه به خون
با بادي كه دل دل کنان
غبار تلخ فاجعه را پخش مي كند،
در عصر سنگی گورها گم شد ...
یا با کوله بار خالی و
ذهنی تهی شده از رویا
در آنسوی وطن، آواره.
آوازی تازه که سر نمی دهی
رنگ خام محیطت را می گیری
آرام آرام و
به ناچار...
با این پائیز شعله وری
که در میان سنگ ها می سوزد،
خاکستر اشاره ای می شوی.
وقتي كه مرز ها
براي دروغ باز است و
حقیقت آن چیزی ست که
سود بیشتری دارد،
جنايت هم بسته به آنكه كار كيست،
مفهوم متفاوتی به خود مي گيرد.
... و باد که بوی خشک فقر
و فقر که حاصل ثروت،
و دروغی عظیم
و امید:
پیله ی بذرهای به خاک افتاده
و فصل که تشویش زمانش نیست ...
بر دف برف می کوبند، طبالان
از بام
تا این شام غرقه به خون
شعراتون مث همیشه پر از کلمه های خشن و تصویرای دردناک و ... است اما یه جوری نسبت به قبل فرق کردن. یه جور به دل-تری شدن
پاسخ دادنحذفشایدم من فرق کردم، نمیدونم!
به هر حال کامنتم این بود که لذت میبرم از این شعرا